جنگ بزرگ بیگم قلعه:
کلیات این قسمت براساس گفتار یکسان آقایان وخانمها اسماعیل بوداقی ،محمد امین سعیدی،بیگم آبیاری،،طاووس ملک پور، یدالله مهدیزاده،حمزه علیزاده، علی اسمعیلی، علی جانی،زین العابدین قهرمانی ،ولی نوزاد ،سفرچیچک،که طی مصاحبات اختصاصی جداگانه بیان شده وگفتگوی جمعی آقایان علی حنیف،ابراهیم شاهی،اکبر ناظمی،عسگرنعمتیان نوشته شده وبااستفاده از گفته های دیگران مطالب جزیی اضافه وترمیم شده است.
- روز جمعه- اواسط اردبهشت ماه سال 1321 - هفته بازار محمد یار بود. مردم بیگم قلعه اغلب در بازار محمد یار بودند.چندین روز بود هر روز معروف آقا ظهرها همراه با نفراتش مهمان آقای کربلایی مجید می شد،خانمش می گفته از بس جلوشان کار کرده ام، بیمار شده ام.خالد آقای کرد،اهل بیگم قلعه،ازمخالفین سرسخت کردهای مهاجم نیز در بازار بوده است.او قبلاً یک تفنگ قدیمی-بئش آچیلان- داشته،این روز یک تفنگ جدید برنو از بازار فوق می خرد.اکراد روستاهای دیگر،خرید تفنگ جدید رابه او تبریک گفته ،تاکید می کنند امروز به بیگم قلعه حمله سختی خواهیم کرد،خودت بدان به مردم نگو،وموقع حمله پیش نیا که بد می بینی.ولی او به روستا برگشته خبر حمله را می دهد.ظاهراً تدارک یک حمله سخت را روز قبلش دونفر ازاهالی خلیفان هم به گوش بیگم قلعه ای ها رسانده بوده اند.
نفراتی را به بازار محمد یار می فرستند که از اهالی بیگم قلعه کسی جایی نرود وتاخیر نکند که خبر از حمله شدید است.
آقای کربلایی مجید می گوید گله را به سیل گیر برده،پل دمیرچی را هم خراب کنند تا گله را نتوانند ببرند. هرکس تفنگ دارد به میدان آمده سنگر می گیرد.خالد آقاهمراه با تعدادی ازجمله آقایان ابراهیم- پدر پیرآقا بختیار- ،جلال نوزاد،رحیم،رضا مراغه ای،عباس ساخسی تپه...در مقبره موجود در قبرستان بالای تپه سنگر می گیرند. حضور افراد فوق بیشتر برای اعلام وجود بود واهل جنگ نبودند.
کردها در کوپکلو جمع شده بودند.ازکوپکلو بیرون آمده در دره جمع شده به سوی قوروقها راندند.وقتی به پل رسیدند آقابختیارروی پل رابا مسلسل به تیرباربست،اسب ویراق،کفش و...ریخته پابه فرار گذاشتند.
آقایان ملا یوسف،محمدحنیف،محرم حیدری،تیمورمهدیزاده و... بربالای تپه کوچک جنوب بیگم قلعه بودند. سواره های مسلح کرد به آنجا حمله ور بودند.آقا ملا تفنگ نداشت وتفنگچی ها بدون هدف گیری تیر اندازی می کردند.اقا ملا می گوید آنها رابزنید،می گویند نه ما تیراندازی بدون قصد زدن می کنیم که فرار کنند.او می گوید اگر نزنید اینها برنمی گردند،کرد را اگرنزنی برنمی گردد،تفنگ بدهید من بزنم.مهاجمین به سرعت نزدیک شدند وآقا تیمور اسب یکی را زد.
کردها از هر طرف به ده حمله ور بودند.مردم زن وبچه ها را در داخل خانه ها در محلهای دور از تیررس جای می دادند،از هرطرف تیر می آمد.گاوها ،سایراحشام واموال ارزش دار برای اینکه به غارت نروند به قسمتهای وسط ده منتقل می شوند.هرکس به نوعی فعالیت می کند.آقای ملا یوسف در صحنه مردم را به نظم،همت ومقاومت دعوت می کند. توکز،زنی که لباس زنانه پوشیده ولی مثل مردان کارمی کند،اسب سوار می شود ،تفنگ برمی دارد،تفنگ به دوش وسواربر اسب پیش آقاملا یوسف ظاهرمی شود.آقا می پرسد چکار می کنی ؟جواب می شنود بروم به راهدانه و فرخزاد کمک بخواهم.اجازه نداده،می گوید بیا پایین،می خواهی بروی بگیرندت وناموسمان هم برباد رود.آقای مشهدی غفار در وسط ده،سواربراسب،به این طرف آن طرف رانده،وقتی تیر می اندازد سرش را به عقب برگردانده و چشمانش را می بندد.وقتی آقاملا یوسف می بیند خشمگین شده ،می گوید: این چه جور جنگ کردنی است!بیا پایین.
گلوله های خالدآقا وهمسنگرانش روبه اتمام بوده،تنها یک گلوله خالد آقا باقیمانده بوده که مهاجمین به او رسیده،ازسینه اش مورد اصابت گلوله قرارمی دهند.با عقب راندن همراهانش ،به سنگر او رسیده، کفش،ساعت،انگشتر،دستمال سروتفنگش را برداشته وموقع فرار بغارت برده بودند.درطول ماهها حملات، اولین تلفات جانی بیگم قلعه به وقوع می پیوندد. برای مدتی سنگر خالدآقا در دست اکراد بود واز محل فوق به روستا تیراندازی می کردند،وچند راس احشام ازجمله یک گاو ویک گاومیش،که درحال انتقال به خانه های وسطی ده بودند،ازسنگر فوق تیر خورده تلف شدند.شب کردها عقب رانده شدند.به قولهایی مردم پیکر مجروح خالد رابه خانه اش آوردند،درحضوراعضای خانواده درحال احتضاروجان دادن بوده است که ازوی می پرسند:ترا چه کسانی مجروح کردند؟درهمان حال گفته بود: کردهای مهاجم من را زدند.،بعداز نیمه شب درمنزل فوت می کند.آقایان قادر سیس وعزیز عذیر،که اغلب باهم بودند،ازمهاجمین بودند وقاتل وغارتگروسایل شخصی خالد آقا،آقای قادرسیس بود.
به قولی بعداز عقب نشینی کردها آقای کریم بایرامی که به کار بستن زخم می پرداخت، به بالا سر خالد اقا در سنگرش می آید وازبستن زخم عمیق او اظهار عجز می کند. خالد آقا رو به آقا کریم ومحمد حنیف می گوید من خوب شدنی نیستم،می میرم، آقا ملا یوسف را بیاورید.وقتی آقا ملا می آید خالد به گوش اقا ملا می گوید من را به رسم عجم دفن کنید.دفن خالدآقا توسط عجمها انجام وموجب ناراحتی کردها شد.
-جمعی از زنها در مسجد پناه گرفته اند،کردها متوجه حضورشان می شوند.زنهای فوق را از مسجد خارج وباخود می برند.وقتی زنها را از ده دور کرده بودند،سروصدا بلند می شود،کردها زنان ده را برده اند.کردها شکست خورده ودرحال عقب نشینی ودورشدن از ده بودند وشدت تیراندازی کاهش یافته بود.آقابختیار بامسلسل ازسنگر پشت بام پایین آمده همراه با دونفر دیگر،که یکی عباس آقا بود،ازطریق کانال آب بزرگ (بویوک آرخ)دنبال زنان اسیرمی روند.در محل رسیدن به جیغیر با کردها درگیرشده وآنان رابه فرار ورها ساختن زنان روستا وامی دارند. زنها را باخود برمی گردانند.
این جنگ یکی ازحوادث مهم وازافتخارات بیگم قلعه شده،ومردم حوادث دیگر رابرمبنای تاریخ آن یاد وذکر می کنند. اهالی کرد مناطق مجاور جنگ فوق،شکست ومتواری شدن اکراد وکشته شدن خالدآقا به دست اکراد مهاجم راذکرکرده،کردهای مهاجم را ناشناس بیان می کنند. درموردتاریخ وقوع جنگ آقای احمد علی نجفقلی زاده بیان می دارند که پدرم گفته در روز فوق متولد شده ام وسعی نموده جهت حفظ تاریخ آن دراخذ شناسنامه دقت نماید،براین اساس تاریخ واقعه 1/12/1320 می باشد،البته تاریخ صدور شناسنامه سال10/2/ 1327 می باشد. او تاکید داشت درآن روز آقای میرزا علی علیزاده هم متولد شده،شناسنامه ایشان هم بررسی شد، تاریخ تولد 1/6/20با تاریخ صدورسال 27 بود که هیچکدام نمی توانند مبنای تاریخی صحیح باشند.
اهالی کرد مناطق مجاور جنگ وکشته شدن خالد آقا را به یاد می آورند هیچکس به شرکت بستگان خود اقرار نمی کند. بعضی اظهار داشتند رعایای منگور مالکان مامش به حمله وغارت می پرداختند.یکی از نوادگان معروف آقا بعد از پرس وجو از نزدیکان به نقل از اسماعیل آقا فرزند معروف آقا بیان داشت که کشته شدن خالد آقا دعوای شخصی بوده است وقادر سیس که از طرف بعضی ها از عوامل اصلی حملات وغارتها وقتل یاد می شود، جرده ای مشهور که البته نسبتی با آقایان مامش نداشت بود.
بعداز کشته شدن خالدآقا در بهار،موقعی کشت بهاره، 1321 هجوم اکراد تشدید وتهدیدات بیشتر می شود.نوک حمله تهدیدات آقابختیار را هدف قرار می دهد.یکی از بهانه ها دفن خالد به رسم شیعه ذکر می شود.دیگرتالان وتاراج فراموش می شود.دربین مردم بیگم قلعه هم حرفهایی بر زبانها می افتد که او برای خود دشمن تراشیده است، و مابه درد سر افتاده ایم.ما به آتش او می سوزیم.گفته می شود از ده بیرون شود تا ده به آرامش رسد.
معروف آقا که سردمدارمهاجمین بود، از بیگم قلعه وروستاهای اطراف درخواستهایی داشت. اینکه مالکین،ملک خود را به اوبفروشند،رفتاری که در سایر مناطق کشورهم برای تصاحب املاک یک مالک توسط دیگری به کار می رفت.یا اینکه حداقل سهمی ازدرآمد روستا را ببرد.آقابختیار مخالف خواست او بود،ومردم را به مقاومت تشویق می کرد وموفق هم بود.لذا ازهرفرصتی برای جدا کردن اوازمردم استفاده می شد.وقتی جنگ سخت را پشت سرگذاشتند،تهدید به حملات شدیدتربه میان آمد.عده ای بخصوص مالکین،به کوتاه آمدن در مقابل معروف آقا وپرداخت سهم متمایل می شوند.طرفداران این نرمش،آقابختیار را مانع می بینند.گفته می شود اگر مقاومت نشود به روستاهم حمله ای صورت نمی گیرد.معروف آقا یک چهارم سهم مالکها را خواسته،از رعیت درخواستی نمی کند،لذا مقاومت را بیجا وخصمانه می خوانند.
بستگان خالدآقای مقتول نیز به آقابختیار اصرار می کنند که از ده برود،می گویند با جوی که ایجاد شده بیم داریم در خود بیگم قلعه قصد جانت را بکنند،جانت را بردار وبرو. برادرش علی آقا نیز می خواهد ده را ترک کنند.نهایتاً آقابختیار به حرف آمده می گوید،حال که فکر می کنید بلای سرتان شده ام وبخاطر جانم شما را سپر بلا کرده ام،می روم.برای اینکه ببینید مهاجمین کاری نمی توانند بکنند،به جایی که خالی از سکنه است می روم.اگر دشمن قوی وتقدیر من کشته شدن باشد،کشتنی هستم بگذارید بکشند.تصمیم می گیرد به روستای تقریبا خالی از سکنه شریف الدین کوچ کند.
وقتی که تصمیم اوبرملا می شود، آقای داودخان مالک پیشنهاد می کند چهل هکتار زمین کشاورزی آبی را با سند ملکی بنامش کند تا ازتصمیمش منصرف شود،که نمی پذیرد.حاجی فاطمه خانم همسر آقای کربلایی مجید گریه کرده،اشک می ریزد،ملک از آن او وحرف هم حرف او بود.
یک عده فامیلهایش ازجمله عموهایش آقایان رفیع وچراغعلی را تحت فشار قرارمی دهند یا نگذارید برود یاهمه بروید.گفته می شودمالکان روستا به اواحترام زیادی قایل ومایل نبودند روستا را ترک کند.به خواست مالکین بیگم قلعه آقای حاجی خان،مالک حسنلو، و آقای ولی صادقی ازحسنلو سعی می کنند ازتصمیمش منصرف کنند.
حکایت آقای سفرچیچک
دربیگم قلعه گفته شدآقای سفر چیچک که اکنون ساکن نقده است،درجنگ فوق گله را حین تیراندازی طرفین ودرگرماگرم جنگ به طرف روستا می آورد.باهمکاری اهالی بیگم قلعه ساکن درنقده درمورخ 25/9/90 درمسجد امام زمان(عج) نقده،قبل ازشروع نماز جمعه،با اوملاقات بعمل آمد. ماجرا به روایت ایشان به شرح زیراست.من شتر چران بودم.عصر پنجشنبه به من گفتند فردا به جمعه بازار محمدیار تعدادی از گوسفندان آقای حاج محرم را برای فروش،باید ببری. بیست وسه سر گوسفند من بردم.کسان دیگر هم گوسفندانی و...برای فروش آورده بودند.بیست ویک سر ازگوسفندهای فوق توسط آقای خالد که زبان مشتریها را می دانست،به کردهای خریدار فروخته شد.گوسفندهای باقیمانده را بدون اینکه منتظر دیگران باشیم به بیگم قلعه برگرداندم.گفتند صبرکن باهم برویم صبر نکردم.همه عجله داشتند به روستا برگردند.درنزدیک بیگم قلعه،مردم گله های روستا را ازپل کوچک دمیرچی سعی می کردند به طرف بیگم قلعه عبور دهند.دیدیم کردهای مسلح اسب سواراز کوپکلودر حال تیر اندازی به طرف ما می آیند. مردم عجله داشتند وهرسه گله بزرگ ده درنزدیک پل دمیرچی قاطی هم شدند.گله ازصدای تیراندازی به هم ریخته بود.من متوجه خطرتیر اندازی نبوده، سرگرم راندن گله به ده بودم.نگو که بقیه متوجه خطر تیراندازی شده وفرار کرده اند ومن تنها مانده بوده ام.کربلایی مجید از طرف ده با فریاد(ها دده مسن ها دده مسن) من را تشویق می کرد.دراین حین احساس کردم مثل اینکه از سطح خارجی رانم زنبوری نیش زد که بعداٌ دیدیم گلوله خورده ام.گله را وارد حیاط آقای داود خان کردیم.در روستا اقای ملا یوسف به آقای مشهدی غفار که نمی توانست تیراندازی کند ایراد می گرفت.خالد آقا ودیگران در بالای قبرستان سنگر داشتند وبا کردها درگیر بودند.بعداز کشته شدن خالد اقا همراهان فرارکرده بودندواکراد مهاجم وسایل شخصی اورا برده بودند.آقابختیار که آخیراٌ سربازی کرده بود ازبالای تپه،ازروی چاه کاه با مسلسل تیر اندازی وکردها را متواری کرد.(آن موقع کاه را هم مثل گندم در چاه«چاله گشاد» کرده،رویش را با کاهگل پوشانده و نگهداری می کردند).
بعدها شنیدم در روستای خورنج (پیرانشهر)گفته می شده آن پسر ریز اندام کار مارا خراب کرد اگر او نبود حداقل گله ها را (به غارت) آورده بودیم.