X
تبلیغات
http://drmaleki.blogfa.com

http://drmaleki.blogfa.com

این وبلاگ مربوط به نقده واطراف آن است(تاریخی،اجتماعی،فرهنگی)

نقده درجنگ جهانی دوم -آقای عبدالله خان جهانگیری

آقای عبدالله خان

آقای عبدالله خان جهانگیری، دردفاع ازخود واطرافیان چیزی کم نگذاشته است.فرزند دلاورش راکه باهم همسنگرهم بوده اند درجنگ پادار ازدست می دهد.اسم پسرش اسد را روی نوه اش،که بعد ازفوت پدربدنیا می آید هم می گذارد.شخصیت جالب توجه داشته است.حکایات افسانه ای درباره اش شکل گرفته است.

آقای عبدالله خان جهانگیری

درسالهای حضوربارزانی ها دروزنه،اوساکن روستای قره بلاق بود.پسرش آقای اسدالله نیزدرسال آخرحضوربارزانی ها به اومی پیوندد.در آن سال او همراه با آقای محمد عباسی (اگاه) اقدام به کشت صیفی درقره بلاق کردند.تعرض بارزانی های مقیم روستای وزنه به بستان فوق موجب درگیریهای متعدد گردید. آقای اسدالله به دام بارزانی ها افتاد. بارزانی ها اصرار داشته اند اورا نزد خود نگه دارند.نهایتاً مقرر می شود تحت نظر افرادمسلح بارزانی همسرش را ازقره بلاق به وزنه منتقل کند.او وقتی به منزل رسید بلافاصله ازخانواده خواست فوراً آماده کوچ به کهریزه گردند.خانمها وسایل خانه را جمع کرده وآقایان موضع جنگی گرفتند.وقتی افراد بارزانی قصد حرکت خانواده به جای وزنه به کهریزه را در یافتند سعی به ممانعت کردند وبا موضع گیری وتیراندازی مردان قره بلاق مواجه شدند.به فاصله کمی مردان مسلح کهریزه، آقا میرحسین،آقایان بختیار، عزیز محمد،هدایت،عسگرو... ازتپه جنوب شرقی قره بلاق باتیراندازی حضورخود را اعلام وبا درگیری با افراد مراقب بارزانی کوچ خانواده به کهریزه را میسر کردند.چند ماه بعد از کوچ به کهریزه جریان اخراج بارزانی ها وجنگهای خان طاووس،وزنه وپادار روی داد.درآنها آقای عبدالله خان با دوتن از پسرانش شرکت وبا رشادت وشجاعت عمل کرد. در روز اوّل جنگ پادار پسرش آقای اسدالله درکنارخودش هدف تیر قرارگرفت و ازناحیه سینه شدیداً مجروح شد.بعلت شدت درگیری ومحل درگیری که درقله کوه ودر نزدیکترین محلها به موضع اصلی وجمعی بارزانی ها بود انتقال پیکر مجروح ممکن نشد.شدت حملات بارزانی ها زیاد، وامید رسیدن نیروی کمکی نبود ودستور داده شده بودعقب نشینی گردد.همین جا است که به زبانها افتاده  که مردی بنام عبدالله پیکر پسرش را سنگر نموده و جنگ می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1391ساعت 10:19 AM  توسط الياس بنابي  | 

نقده دردهه 1320-آقای مختار ولی زاده

آقای مختار ولی زاده

آقا مختار متولد1314درجنگهای خان طاووس،وزنه و پادار حضور پررنگ داشت و ازقهرمانان ماندگاربود وبعنوان یکی از جنگاورانی که یک تیرش هم به خطا نرفت یاد می شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1391ساعت 10:15 AM  توسط الياس بنابي  | 

نقده دردهه 1320-بارزاني ها

علت جنگ با بارزانی ها

علت جنگ عدم خروج بارزانی ها ازایران ذکر می گردد.درمورد اسکان آنها در ناحیه همدان «دماوند»،گفته شده:طی مذاکراتی درتهران باپیشنهاد مقامات کشوری آقای ملا مصطفی از تحویل سلاحها واسکان در ایران استقبال می کند ولی برادربزرگترش شیخ احمد موافقت نمی کند.علت عدم قبول اسکان توسط بارزانی ها را شرط  خلع سلاح مطرح کرده وگفته اند اسلحه به جان ما بسته است.این علت زیادمنطقی نیست.ذکرشده:آنهامحل اسکان را مناسب ندانسته،خواستارسکونت درمجاورت مناطق کردنشین کشور شده اند.باتوجه به حرکات بعدی،خواست فوق بعنوان علت تن دادن به جنگ تاحدودی قابل طرح است.آقاي مسعود بارزاني دركتاب خود كه به زبان انگليسي نوشته شده آورده است(نقل به مضمون) آقاي ملا مصطفي بارزاني به مذاكره با سردسته گان كردهاي ايراني پرداخت درمذاكره با كردهاي مناطق شمال غربي آذربايجان غربي آنها حمايت كامل خودرا ازبارزاني ابراز وپيشنهاد دادند او درمنطقه شيپيران ومحل اسكان جلالي ها كه كوههاي سرسختي دارد استقراريابد تا جريان انقلاب را با پشتيباني شوروي ادامه دهند ولي يك نفر با اشاره به ارتباط آنها با دولت ايران بارزاني را ازاعتماد به حرف آنها باز مي دارد.

آنچه مشخص است اینکه آنها از ورود به عراق وحشت داشته وامتناع می کردند وتا هشت صد (دویست تا هشت صد) نفر خانواده خودرا ترک و ازورود به عراق خودداری و به شوروی می روند.

یکی ازعوامل مهم  استقامت بارزانی ها در منطقه و وادارکردن مردم منطقه وارتش به جنگ مسلحانه، حضور افسران فراری،هم ازارتش ایران وهم از ارتش عراق، در میان آنها ذکر می گردد.

افسران ایرانی بقایای افسران جریان قیام افسران خراسانی هستند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1391ساعت 10:12 AM  توسط الياس بنابي  | 

نقده دردهه 1320-روستاي مهماندار

مهمان دار

مهماندارحدود پانزده خانوارساکن داشت.در همان اوایل غایله،شب کردها حمله کرده،مردم رامتواری کرده،کلیه اموال از گاو وگوسفند تا آرد ونان ولحاف وتشک را به ارابه ها بارکرده،به غارت بردند.مردم اسلحه نداشتند،به روستای توپوزآباد پناه بردند.مالک ده آقای کربلایی اسماعیل حقیقی هم با مردم فراروازروستا خارج شد.درتوپوز آباد هم فقط یک قبضه اسلحه وجود داشت که عهده دار امنیت نبود،لذا به روستاهای دیگر متواری شدند.کل مهماندار را به قیمت هشت تومن از آقای کربلایی اسماعیل حقیقی به آقای میرزا رحمت شافعی اهل مهاباد خریدند که بعد به آقای رحمان دهبوکری کرد فروخت که خودش درروستا سکونت یافت.در همین موقع قیمت یک راس گاو بیش از سه تومان بود.ازآدمهای بایزید آقا -نماينده آقاي شافعي-که ساکن تازه قلعه بود یک نفربه نام آقای مامخور بایک قبضه تفنگ تک بر در مهماندار بوده است. دراول شب کردها حمله می کنند ،با صدای تیراندازی فریاد زن ها وبچه ها بلند شده،به بیرون از ده متواری می شوند. مردها به اومی گویند توکه تفنگ داری تیراندازی کن شاید برگردند. اوباصدای بلند می گوید یک تیر داشتم آن را هم انداختم،تمام شد،طوری که مهاجمین شنیدند.مهاجمین وارد خانه ها شدند،مردم دست خالی به مقابله بر خواستند،وقتی مهاجمین پنج نفر ازاهالی ده را هدف قرارداده و مجروح کردند مردم خانه های خودرا ترک وبه روستای توپوز آباد متواری شدند،کردها تمام احشام واموال را بارکرده بردند.آسیاب آبی  آقای علوش خان اوغلان،که گندم وآرد مردم آنجا بود،به غارت رفت.بعداز برداشت اموال، روستا راهم آتش زدند،هرچه ازعلوفه و...بجامانده بود،سوخت وتبدیل به خاکسترشد. این ماجرا به فاصله چند روز از آمدن هواپیمای سیاه به آسمان منطقه رخ می دهد(شهریور1320).

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1391ساعت 9:50 AM  توسط الياس بنابي  | 

نقده دردهه 1320-روستاي باراني

بارانی

اقایان اردهالی ها -سیدحسین ،سیدرضا وبرادرشان مالک روستاهایی از سلدوز ازجمله شونقار، قسمتی از اقابیگلو،بارانی،زینه ور... بودند.آقای سیدحسین اردهالی ساکن بارانی بود.با پخش خبر آمدن ارتش روس باخانواده به مراغه نقل مکان نمود.آقای بقایی(باقّایی) کرد که قبلا مالکیّت قسمتی از بارانی را در تصرّف داشته وبه اردهالی ها فروخته بود درطول مدت بحران بعد از  1320به بارانی برگشته وکل روستا را به تصرف خود درآورده بود و تا پایان غایله وبرگشت آقای اردهالی روستا رادراختیارداشت.کلیه اموال روستا درطول مدت بحران غارت شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1391ساعت 9:45 AM  توسط الياس بنابي  | 

نقده دردهه 1320-شروع بحران

شروع حوادث ازنگاهی دیگر: بعدازظهریکی از روزهای شهریور 1320 که  ورزن هنوز زمین بود،ورزن 8تا10 روزمانده از شهریور بر زمین پهن می شود،یک هواپیمای سیاه بزرگ در آسمان ظاهرشد.

در روستاهای تازه قلعه،توپوزآباد،مهمان دار موقع برداشت توتون بود، هواپیمای سیاه درآسمان ظاهرشد.مردم بادیده شدن هواپیما وحشت کرده وسعی به اختفای خود داشتند.هواپیما کاغذ ریخت.بعداز رفتن هواپیما مردم که قادربه خواندن متن نامه نبودند،کاغذ را به آقای میرزا جوهری در مهماندار رساندند. آقا میرزا باخواندن نامه گفت،روسها همه جای کشور را اشغال کرده اند.

به هرکس که خدمت سربازی انجام داده بود،یک نامه سربسته لاک مهر شده رسیده بود.گفته بودند باز نشود،قوانین  ارتش سخت بود کسی جرات نداشت بازکند.

دوسه روز بعدازپدیدارشدن هواپیمای فوق درآسمان سلدوز،همه آنهایی که نامه دریافت کرده بودند،به پادگان لشکر ارومیه فراخوانده شدند.اینها به پادگان رفتند، کاغذ را گرفته،به خدمت درآورده اسلحه داده بودند.اینها در پادگان بودند، هواپیماهای روسی ارومیه رابمباران می کنند،دوساعت بعد هم قشون روس به ارومیه می رسد.درجریان حمله قشون روس احمدآقا ضیا سرباز نقده ای درپادگان ارومیه جانش را ازدست می دهد. ده روز از فراخوانی نگذشته بود لشگر ارومیه متلاشی وافراد متواری شدند. زرنگها  اسلحه خود را نیز با خود آورده بودند.ازبیراهه که می آمده اند روستاییها دررشکان،دیزج و...به قصد گرفتن اسلحه درصدد بستن راه آنان بوده اند. آنان اسلحه را مخفیانه آورده ،پنهان می ساختند..معلوم نبود چه کسی اسلحه آورده وچه کسی نیاورده است.

کمی بعد هم قشون روس به سولدوز رسیده درمحمد یار کناررودخانه اردو زد.بعد ازآمدن روسها،حملات کردها شروع شد.از فرخ زاد کردها 250 تا 300 رأس گوسفند عبدالله را به زور اسلحه بردند. برای برگرداندن گوسفندها مردم دست به اسلحه بردند ومشخص شد چه کسانی اسلحه آورده اند. روسها رفته در شلیکان جلو کردها را گرفته احشام را برگرداندند.روسها با پیچاندن گوش اسبها،اسبها را خوابانده،پشتشان سنگر می گیرند وتیر اندازی می کنند.درحیاط منزل همان عبدالله یکبار هم یک کرد مهاجم بدست سلیمان کشته شده وهمانجا دفن می گردد.بعد از این حمله، هرج ومرج،تاراج وآدمکشی توسط کردها شروع شد.

درزمان حضور قشون روس، آقای قلی (نقی)خان بوزچلو بخشدارو همه کاره نقده شد.اوکسان واطرافیانی داشت وبه هر کاری رسیدگی می کرد. در جلساتش همیشه ازافسران روس حضورداشتند.درزمان زمامداری او جلو کردها خیلی گرفته می شد.در فرخزاد تنها حادثه زمان فوق،به غارت رفتن کل های حاج کاظم موقع برگشت از محمد یار بود،که کردها به زور از ارابه باز کرده وبرده بودند.

-درحسنلو چادرهای  اواخرکوچ ییلاقی،درکنار گول ،باتلاق حسنلو، بر قرار بود.گله ازیایلاق های دور تدریجاً به محل اسکان نزدیک می شد.اواسط روز ،چندروزبعداز ظاهرشدن هواپیمای سیاه درآسمان سلدوز،یک هواپیما روی باتلاق آمد که ازپشتش آتش برمی خواست،به طرف زمین سرازیر شد ، از روی باتلاق عبور ودرکنار آن به زمین خورد.درست قبل ازبرخورد بازمین سه نفر خودشان را ازهواپیما بیرون انداختند.هر سه نفر که پیراهنهای آستین کوتاه وشلوارک به تن داشته موی سر دراز و زرد داشتند پا به فرار گذاشتند. از هواپیما صدای انفجارهای گلوله ها به گوش می رسید. چوپانها آنها راگرفته به محل چادرها آوردند. مختصری زخمی بودند زخمهایشان را بسته،بادرشکه به حسنلو آوردند.کسی قادربه مکالمه با آنهانبود. مردم مشهدی جوجه،دوره گرد  جوجه فروشی که مدعی بودچندین زبان بلد است،را پیش اینها آوردند، معلوم شد اوهم قادربه مکالمه نیست ودروغ می گفته است.دونفرژاندارم آمده ،سواربراسب با خودشان بردند،گفتند انگلیسی هستند وبردند در مرز پیرانشهرتحویل ارتش انگلیس که درعراق بود بدهند.بعد از آن هم ارتش روس با 190کامیون ازجاده حیدرآباد آمده به نقده رفتند.گفته می شد امنیه ها را می گیرند، امنیه ها درهرجا که بودند،همانجا تغییر لباس  داده متواری شدند.

- شروع حوادث ازنگاه اکراد منطقه لاهیجان: هواپیمای سیاه روسی در آسمان روستاهای پیران و لاهیجان پدیدار شد وکاغذ پخش کرد،گفته شد نوشته اند ازجایتان فرارنکنید که باکسی کاری نداریم.با انتشار خبر بروز نابسامانی درکشور،آقایان کردهای ساکن در نواحی پیرانشهر ،جلدیان، پسوه، شاوله و روستاهای اطراف(مناطق همسایه سلدوز)  که هریک دسته های مسلح برای تأدیب، تهدید وچپاول داشتند  به منسجم وبزرگ کردن گروههای مسلح خود پرداختند.سه دسته بزرگ ومشخص تحت سرپرستی قره نی آقای پسوه،حمزه آقای جلدیان .معروف اقای شاوله بودند.آقایان دیگر هرکدام بسته به وسع خود گروهی داشت ولی اغلب با یکی ازاین دسته ها همبستگی داشتند . دو زیرگروهی که فعالیتهای نسبتاً مستقل بیشتری داشتند مربوط به حمزه آقای حسن نوران وقادرآقای گرگول بود.حمزه آقای حسن نوران یا حمزه سواربه تالان درسطح وسیعی می پرداخت تا روستاهای نواحی شهر ویران و میاندوآب به تالان می رفت.افراد شل وخئل (ضعفا)نیز دنبال گروه سواره او بودند که هرروستایی را تاراج می کرد اشیا واموال بجا مانده را تصاحب کنند. قره نی آقا تمایلی به تالان نشان نمی داد.گروه معروف آقا دست بالا داشت،اوهشت پسر داشت که کوچکترین آنها جوان کاملاً رسیده بود. او ارتباطاتی با ساکنین نواحی بوکان واطراف آن داشت ازآنجاها هم افرادی را آورده همراه خود می کرد.اوبه اهالی روستاهای دور دست قول تصاحب وخرید ملک در منطقه سلدوزمی داد و تطمیع می کرد. او درمقابل برادر بزرگترش قره نی آقا متحد حمزه آقای جلدیان بود. اربابها همه را ملزم به شرکت درتالان می کردند وآنهایی که مخالف تالان هم بودند مجبور بودند درتالان روستاهای عجمها شرکت کنند.هرکسی زن وبچه وخانواده داشت،درمعرض تهدید افراد ارباب بود واگر دستورارباب را رعایت نمی کرد متّضرّر می شد.بعضی ها تالان کننده ها را عمدتاً رعایای غیربومی (ازجمله منگور) اربابهای مامش لاهیجان می دانند.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1391ساعت 9:42 AM  توسط الياس بنابي  | 

نقده دردهه 1320-شروع بحران

آغازبحران

درجریان جنگ جهانی دوم، درشهریورماه سال 1320،کشورمان ایران، علی رغم اعلام بی طرفی،ازسمت جنوب توسط ارتش تحت امرانگلستان، وازشمال  توسط ارتش سرخ شوروی مورد حمله قرارمی گیرد. از جنوب و شمال نیروهای ارتش کشورمتلاشی وسربازان و افسران به هر طرف روان می شوند.هرکس از مسیری به سوی خانه وکاشانه خود فرار می کند. شروع وادامه حوادث ناشی ازبحران فوق درمنطقه نقده وسلدوز از زبان «قالسین» متولد1305 واهالی محل درقسمتهای زیر بیان می شود.

ساخسی تپه

قالسین ماجرای ابتلای سلدوزبه بلایای آن روزوحضورخود درگرماگرم حوادث ورویدادهای ناگوارآن ایام را این گونه بازگو می کند:چهارده سالم می شد،در روستای ساخسی تپه بودیم.درخرمنگاه ده برای شوهر عمه جیرانم ،آقامحمد علی،که بچه بزرگ نداشت،جارجار می راندم.من جار جار را می راندم،او پای خرمن را جمع می کرد.شنیده بودیم دولت ازهم پاشیده است.دیدیم یک تفنگدار-سرباز فراری-از تپه پایین می آید.پشت سرش جماعتی از اهالی ده که می خواستند دستگیرنموده وتفنگش را بگیرند ،بودند. فراری آمد از نزدیک خرمن ما بگذرد.عباس آقا داد زد آقامحمد علی آقامحمد علی اورا بگیر.آقامحمد علی شانه خرمن را بسویش گرفت وگفت تفنگت را بده.تفنگدار لحظه ای تأمل کرد وگفت:می دانی اتفنگ را ازکجا باخود آورده ام وبه کسی نداده ام؟!برو کنار،والاّعجله دارم، می زنم. مرد کوتاه نیامد وتفنگدار یک گلوله به پهلویش زد، مردافتاد ودرخون خود غلتید،تفنگچی به راه افتاد. مردم با سرو صدا دنبالش افتادند که او را بگیرند.تفنگچی برگشت و رو به جمعیت گفت: برگردید!چشمم را خون گرفته همه را می زنم. مردم اسلحه نداشتند وحقّ هم با اوبود،مردم برگشتند.آقامحمد علی در همانجا جان داده بود و دوبچه صغیرش، اسدوشمامه بی پدر شدند.«همین سرباز فراری،قبل ازساخسی نپه، ازکهریزه هم عبورکرده بوده است. در کهریزه آقای قلی خان جهانبخش سعی می کند اسلحه اش را بگیرد، وقتی سرباز زانویش را زمین گذاشته هدف گیری می کند،او کوتاه آمده فرارمی کند. سرباز ازکنارده گذشته به راه خود ادامه می هد.سرباز دیگری تفنگش را درورودی ده کهریزه پنهان کرده،برای رفع گرسنگی وارد روستا می شود، آقاهدایت که متوجه پنهان کاری شده بوده،اسلحه را برداشته وتصاحب می کند.» بعدازآن ناامنی شروع شد.کردها ازپشت کوههای جنوبی ده ساخسی تپه ،ازمناطق پسوه، گرگول ... غروب آمده درنزدیکی های ده پنهان شده،سرشب به ده حمله می کردند. دهاتی ها جلوشان می ایستادند،ولی اگر به خانه ای دست می یافتند اموال ودارایی را به تاراج (تالان)می بردند. نا شکری نباشد چیزی در خانه ها نبود،ولی هرچه از کاه و جو و...بدست آنان می افتاد می بردند.گفته می شد مرد ثروتمند کسی است که یک اسب برای سواری،یک تفنگ برای راندن دشمن ویک دستمال سر، که موقع بیداری به سرش ببندد و موقع خواب روی کلوخی، چیزی کشیده زیرسرش بگذارد، داشته باشد.ازشروع پاییزحملات مرتب، هرشب انجام می شد. آقاسلطانعلی غروبها ما دخترها رابابچه ها جمع می کرد وبه بیگم قلعه می برد،شب در خانه آقارفیع می ماندیم،صبح به ساخسی تپه بر می گشتیم.بعد باشدت یافتن حملات،خانواده ها را از ده بیرون کردند،فقط مردها ماندند.بعد کلا روستا را ترک کردیم ودر کوپکلی ساکن شدیم.سکونت در کوپکلی هم به علت حملات کردها زیاد طول نکشید.دوباره به ساخسی تپه برگشتیم.با مراجعت ما حملات کردها هم برگشت.مالک ده،آقای نقی خان-شاهسون-گفت سکونت امکان ندارد،ده را ترک می کنیم.ده را ترک کرده در بیگم قلعه ساکن شدیم.تنها دو خانوارکردباچند سالمند از جمله پدربزرگ ومادربزگ پدریم،سلمان وتمام ، در ساخسی تپه ماندند.موقعی که پیرها آنجا بودند باز برای تاراج می آمدند،پیش چشم آنها کوزه های پنیر وهرچه دردل خاک نهاده شده در آورده،برده بودند. آقای مام صمد برادر آقااسفندیار که پیر بوده وتنها یک دندان داشته،تنها درخانه مانده بوده که به تالان می آیند،بین کردهای تالانچی آقای کاکا ،را می شناخته است. آقاکاکا پیش چشم اوکوزه گوشت قیله را برمی دارد.، می گوید پسرم کاکا می بینی من پیرم حداقل آنرا نبر،من بخورم.کاکا می گوید تو که دندان نداری بخوری،بگذارببرم من بخورم. در ساخسی تپه مردم اسلحه نداشتند ،درآخرین حمله، آقا اسفندیاریک قبضه تفنگ بئش آچیلان خریده بود که آن هم برای تعمیر درراهدانه بود. مالک ده آقای نقی خان شاهسون (نقی پور)که مالک قسمتی ازتازه کند جبل هم بود،از نداری  وناچاری به ناحیه میاندوآب کوچ کرد و مدتی در رو ستاهای  قره سقّال و باروق ساکن شد و بعدازچندسال به سلدوزبرگشت و در تازه کند جبل ساکن شد.

منابع کرد:مالکیت ساخسی تپه ازآن آقایان نقی خان شایاغی،حاجی مجید وحاجی محرم بیگم قلعه بود. بعد ازفروپاشی دولت،پیروت آقاپسر معروف آقای شاوله ساخسی تپه را در دست گرفت و رعیت کرد می آورد.پس از ختم غایله پیروت  آقاروستا را ترک وآقای گل آقا پسر نقی خان ساکن تازه کند(جبل) مجدداً ساخسی تپه را دردست گرفت. غیراز خانواده آقای مام صمد رعایای ترک دیگربرنگشتند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1391ساعت 9:35 AM  توسط الياس بنابي  | 

نقده دردهه 1320-روستاي بيگم قلعه

جنگ بزرگ بیگم قلعه:

کلیات این قسمت براساس گفتار یکسان آقایان وخانمها  اسماعیل بوداقی ،محمد امین سعیدی،بیگم آبیاری،،طاووس ملک پور، یدالله مهدیزاده،حمزه علیزاده، علی اسمعیلی، علی جانی،زین العابدین قهرمانی ،ولی نوزاد ،سفرچیچک،که طی مصاحبات اختصاصی جداگانه  بیان شده وگفتگوی جمعی آقایان علی حنیف،ابراهیم شاهی،اکبر ناظمی،عسگرنعمتیان نوشته شده وبااستفاده از گفته های دیگران مطالب جزیی اضافه وترمیم شده است.

- روز جمعه- اواسط اردبهشت ماه سال 1321 - هفته بازار محمد یار بود. مردم بیگم قلعه اغلب در بازار محمد یار بودند.چندین روز بود هر روز معروف آقا ظهرها همراه با نفراتش مهمان آقای کربلایی مجید می شد،خانمش می گفته از بس جلوشان کار کرده ام، بیمار شده ام.خالد آقای کرد،اهل بیگم قلعه،ازمخالفین سرسخت کردهای مهاجم نیز در بازار بوده است.او قبلاً یک تفنگ قدیمی-بئش آچیلان- داشته،این روز یک تفنگ جدید برنو از بازار فوق می خرد.اکراد روستاهای دیگر،خرید تفنگ جدید رابه او تبریک گفته ،تاکید می کنند امروز به بیگم قلعه حمله سختی خواهیم کرد،خودت بدان به مردم نگو،وموقع حمله پیش نیا که بد می بینی.ولی او به روستا برگشته خبر حمله را می دهد.ظاهراً تدارک یک حمله سخت را روز قبلش دونفر ازاهالی خلیفان هم به گوش بیگم قلعه ای ها رسانده بوده اند.

نفراتی را به بازار محمد یار می فرستند که از اهالی بیگم قلعه کسی جایی نرود وتاخیر نکند که خبر از حمله شدید است.

آقای کربلایی مجید می گوید گله را به سیل گیر برده،پل دمیرچی را هم خراب کنند تا گله را نتوانند ببرند. هرکس تفنگ دارد به میدان آمده سنگر می گیرد.خالد آقاهمراه با تعدادی ازجمله آقایان ابراهیم- پدر پیرآقا بختیار- ،جلال نوزاد،رحیم،رضا مراغه ای،عباس ساخسی تپه...در مقبره موجود در قبرستان بالای تپه سنگر می گیرند. حضور افراد فوق بیشتر برای اعلام وجود بود واهل جنگ نبودند.

کردها در کوپکلو جمع شده بودند.ازکوپکلو بیرون آمده در دره جمع شده به سوی قوروقها راندند.وقتی به پل رسیدند آقابختیارروی پل رابا مسلسل به تیرباربست،اسب ویراق،کفش و...ریخته پابه فرار گذاشتند.

آقایان ملا یوسف،محمدحنیف،محرم حیدری،تیمورمهدیزاده و... بربالای تپه کوچک جنوب بیگم قلعه بودند. سواره های مسلح کرد به آنجا حمله ور بودند.آقا ملا تفنگ نداشت وتفنگچی ها بدون هدف گیری تیر اندازی می کردند.اقا ملا می گوید آنها رابزنید،می گویند نه ما تیراندازی بدون قصد زدن می کنیم که فرار کنند.او می گوید اگر نزنید اینها برنمی گردند،کرد را اگرنزنی برنمی گردد،تفنگ بدهید من بزنم.مهاجمین به سرعت نزدیک شدند وآقا تیمور اسب یکی را زد.

کردها از هر طرف به ده حمله ور بودند.مردم زن وبچه ها را در داخل خانه ها در محلهای دور از تیررس جای می دادند،از هرطرف تیر می آمد.گاوها ،سایراحشام واموال ارزش دار برای اینکه به غارت نروند به قسمتهای وسط ده منتقل می شوند.هرکس به نوعی فعالیت می کند.آقای ملا یوسف در صحنه مردم را به نظم،همت ومقاومت دعوت می کند. توکز،زنی که لباس زنانه پوشیده ولی مثل مردان کارمی کند،اسب سوار می شود ،تفنگ برمی دارد،تفنگ به دوش وسواربر اسب پیش آقاملا یوسف ظاهرمی شود.آقا می پرسد چکار می کنی ؟جواب می شنود بروم به راهدانه و فرخزاد کمک بخواهم.اجازه نداده،می گوید بیا پایین،می خواهی بروی بگیرندت وناموسمان هم برباد رود.آقای مشهدی غفار در وسط ده،سواربراسب،به این طرف آن طرف رانده،وقتی تیر می اندازد سرش را به عقب برگردانده و چشمانش را می بندد.وقتی آقاملا یوسف می بیند خشمگین شده ،می گوید: این چه جور جنگ کردنی است!بیا پایین.

گلوله های خالدآقا وهمسنگرانش روبه اتمام بوده،تنها یک گلوله خالد آقا باقیمانده بوده که مهاجمین به او رسیده،ازسینه اش مورد اصابت گلوله قرارمی دهند.با عقب راندن همراهانش ،به سنگر او رسیده، کفش،ساعت،انگشتر،دستمال سروتفنگش را برداشته وموقع فرار بغارت برده بودند.درطول ماهها حملات،  اولین تلفات جانی بیگم قلعه به وقوع می پیوندد. برای مدتی سنگر خالدآقا در دست اکراد بود واز محل فوق به روستا تیراندازی می کردند،وچند راس احشام ازجمله یک گاو ویک گاومیش،که درحال انتقال به خانه های وسطی ده بودند،ازسنگر فوق تیر خورده تلف شدند.شب کردها عقب رانده شدند.به قولهایی مردم پیکر مجروح خالد رابه خانه اش آوردند،درحضوراعضای خانواده درحال احتضاروجان دادن بوده است که ازوی می پرسند:ترا چه کسانی مجروح کردند؟درهمان حال گفته بود: کردهای مهاجم من را زدند.،بعداز نیمه شب درمنزل فوت می کند.آقایان قادر سیس وعزیز عذیر،که اغلب باهم بودند،ازمهاجمین بودند وقاتل وغارتگروسایل شخصی خالد آقا،آقای قادرسیس بود.

به قولی بعداز عقب نشینی کردها آقای کریم بایرامی که به کار بستن زخم می پرداخت، به بالا سر خالد اقا در سنگرش می آید وازبستن زخم عمیق او اظهار عجز می کند. خالد آقا رو به آقا کریم ومحمد حنیف می گوید من خوب شدنی نیستم،می میرم، آقا ملا یوسف را بیاورید.وقتی آقا ملا می آید خالد به گوش اقا ملا می گوید من را به رسم عجم دفن کنید.دفن خالدآقا توسط عجمها انجام وموجب ناراحتی کردها شد.

-جمعی از زنها در مسجد پناه گرفته اند،کردها متوجه حضورشان  می شوند.زنهای فوق را از مسجد خارج وباخود می برند.وقتی زنها را از ده دور کرده بودند،سروصدا بلند می شود،کردها زنان ده را برده اند.کردها شکست خورده ودرحال عقب نشینی ودورشدن از ده بودند وشدت تیراندازی کاهش یافته بود.آقابختیار بامسلسل ازسنگر پشت بام پایین آمده همراه با دونفر دیگر،که یکی عباس آقا بود،ازطریق کانال آب بزرگ (بویوک آرخ)دنبال زنان اسیرمی روند.در محل رسیدن به جیغیر با کردها درگیرشده وآنان رابه فرار ورها ساختن زنان روستا وامی دارند. زنها را باخود برمی گردانند.

این جنگ یکی ازحوادث مهم وازافتخارات بیگم قلعه شده،ومردم حوادث دیگر رابرمبنای تاریخ آن یاد وذکر می کنند. اهالی کرد مناطق مجاور جنگ فوق،شکست ومتواری شدن اکراد وکشته شدن خالدآقا به دست اکراد مهاجم راذکرکرده،کردهای مهاجم را ناشناس بیان می کنند. درموردتاریخ وقوع جنگ آقای احمد علی نجفقلی زاده بیان می دارند که پدرم گفته در روز فوق متولد شده ام وسعی نموده جهت حفظ تاریخ آن دراخذ شناسنامه دقت نماید،براین اساس تاریخ واقعه 1/12/1320 می باشد،البته تاریخ صدور شناسنامه سال10/2/ 1327 می باشد. او تاکید داشت درآن روز آقای میرزا علی علیزاده هم متولد شده،شناسنامه ایشان هم بررسی شد، تاریخ تولد 1/6/20با تاریخ صدورسال 27 بود که هیچکدام نمی توانند مبنای تاریخی صحیح باشند.

اهالی کرد مناطق مجاور جنگ وکشته شدن خالد آقا  را به یاد می آورند هیچکس به شرکت بستگان خود اقرار نمی کند.  بعضی اظهار داشتند رعایای منگور مالکان  مامش به حمله وغارت می پرداختند.یکی از نوادگان معروف آقا بعد از پرس وجو از نزدیکان به نقل از اسماعیل آقا فرزند معروف آقا بیان داشت که کشته شدن خالد آقا  دعوای شخصی بوده است وقادر سیس که از طرف بعضی ها از عوامل اصلی حملات وغارتها  وقتل یاد می شود، جرده ای مشهور که البته نسبتی با آقایان مامش نداشت بود.

بعداز کشته شدن خالدآقا در بهار،موقعی کشت بهاره، 1321 هجوم اکراد تشدید وتهدیدات بیشتر می شود.نوک حمله تهدیدات آقابختیار را هدف قرار می دهد.یکی از بهانه ها دفن خالد به رسم شیعه ذکر می شود.دیگرتالان وتاراج فراموش می شود.دربین مردم بیگم قلعه هم حرفهایی بر زبانها می افتد که او برای خود دشمن تراشیده است، و مابه درد سر افتاده ایم.ما به آتش او می سوزیم.گفته می شود از ده بیرون شود تا ده به آرامش رسد.

معروف آقا که سردمدارمهاجمین بود، از بیگم قلعه وروستاهای اطراف درخواستهایی داشت. اینکه مالکین،ملک خود را به اوبفروشند،رفتاری که در سایر مناطق کشورهم برای تصاحب املاک یک مالک توسط دیگری به کار می رفت.یا اینکه حداقل سهمی ازدرآمد روستا را ببرد.آقابختیار مخالف خواست او بود،ومردم را به مقاومت تشویق می کرد وموفق هم بود.لذا ازهرفرصتی برای جدا کردن اوازمردم استفاده می شد.وقتی جنگ سخت را پشت سرگذاشتند،تهدید به حملات شدیدتربه میان آمد.عده ای بخصوص مالکین،به کوتاه آمدن در مقابل معروف آقا وپرداخت سهم متمایل می شوند.طرفداران این نرمش،آقابختیار را مانع می بینند.گفته می شود اگر مقاومت نشود به روستاهم حمله ای صورت نمی گیرد.معروف آقا یک چهارم سهم  مالکها را خواسته،از رعیت درخواستی نمی کند،لذا مقاومت را بیجا وخصمانه می خوانند.

بستگان خالدآقای مقتول نیز به آقابختیار اصرار می کنند که از ده برود،می گویند با جوی که ایجاد شده بیم داریم در خود بیگم قلعه قصد جانت را بکنند،جانت را بردار وبرو. برادرش علی آقا  نیز می خواهد ده را ترک کنند.نهایتاً آقابختیار به حرف آمده می گوید،حال که فکر می کنید بلای سرتان شده ام وبخاطر جانم شما را سپر بلا کرده ام،می روم.برای اینکه ببینید مهاجمین کاری نمی توانند بکنند،به جایی که خالی از سکنه است می روم.اگر دشمن قوی وتقدیر من کشته شدن باشد،کشتنی هستم بگذارید بکشند.تصمیم می گیرد به روستای تقریبا خالی از سکنه شریف الدین کوچ کند.

وقتی که تصمیم اوبرملا می شود، آقای داودخان مالک پیشنهاد می کند چهل هکتار زمین کشاورزی آبی را با سند ملکی بنامش کند تا ازتصمیمش منصرف شود،که نمی پذیرد.حاجی فاطمه خانم همسر آقای کربلایی مجید گریه کرده،اشک می ریزد،ملک از آن او وحرف هم حرف او بود.

 یک عده فامیلهایش ازجمله عموهایش آقایان رفیع وچراغعلی را تحت فشار قرارمی دهند یا نگذارید برود یاهمه بروید.گفته می شودمالکان روستا به اواحترام زیادی قایل ومایل نبودند روستا را ترک کند.به خواست مالکین بیگم قلعه آقای حاجی خان،مالک حسنلو، و آقای ولی صادقی ازحسنلو سعی می کنند ازتصمیمش منصرف کنند.

 

 

 

حکایت آقای سفرچیچک

 

دربیگم قلعه گفته شدآقای سفر چیچک که اکنون ساکن نقده است،درجنگ فوق گله را حین تیراندازی طرفین ودرگرماگرم جنگ به طرف روستا می آورد.باهمکاری اهالی بیگم قلعه ساکن درنقده درمورخ 25/9/90 درمسجد امام زمان(عج) نقده،قبل ازشروع نماز جمعه،با اوملاقات بعمل آمد. ماجرا به روایت ایشان به شرح زیراست.من شتر چران بودم.عصر پنجشنبه به من گفتند فردا به جمعه بازار محمدیار تعدادی از گوسفندان آقای حاج محرم را برای فروش،باید ببری. بیست وسه سر گوسفند من بردم.کسان دیگر هم گوسفندانی و...برای فروش آورده بودند.بیست ویک سر ازگوسفندهای فوق توسط آقای خالد که زبان مشتریها را می دانست،به کردهای خریدار فروخته شد.گوسفندهای باقیمانده را بدون اینکه منتظر دیگران باشیم به بیگم قلعه برگرداندم.گفتند صبرکن باهم برویم صبر نکردم.همه عجله داشتند به روستا برگردند.درنزدیک بیگم قلعه،مردم گله های روستا را ازپل کوچک دمیرچی سعی می کردند به طرف بیگم قلعه عبور دهند.دیدیم کردهای مسلح اسب سواراز کوپکلودر حال تیر اندازی به طرف ما می آیند. مردم عجله داشتند وهرسه گله بزرگ ده درنزدیک پل دمیرچی قاطی هم شدند.گله ازصدای تیراندازی به هم ریخته بود.من متوجه خطرتیر اندازی نبوده، سرگرم راندن گله به ده بودم.نگو که بقیه متوجه خطر تیراندازی شده وفرار کرده اند ومن تنها مانده بوده ام.کربلایی مجید از طرف ده  با فریاد(ها دده مسن ها دده مسن) من را تشویق می کرد.دراین حین احساس کردم مثل اینکه از سطح خارجی رانم زنبوری نیش زد که بعداٌ دیدیم گلوله خورده ام.گله را وارد حیاط آقای داود خان کردیم.در روستا اقای ملا یوسف به آقای مشهدی غفار که نمی توانست تیراندازی کند ایراد می گرفت.خالد آقا ودیگران در بالای قبرستان سنگر داشتند وبا کردها درگیر بودند.بعداز کشته شدن خالد اقا همراهان فرارکرده بودندواکراد مهاجم وسایل شخصی اورا برده بودند.آقابختیار که آخیراٌ سربازی کرده بود ازبالای تپه،ازروی چاه کاه با مسلسل تیر اندازی وکردها را متواری کرد.(آن موقع کاه را هم مثل گندم در چاه«چاله گشاد» کرده،رویش را با کاهگل پوشانده و نگهداری می کردند).

بعدها شنیدم در روستای خورنج (پیرانشهر)گفته می شده آن پسر ریز اندام کار مارا خراب کرد اگر او نبود حداقل گله ها را (به غارت) آورده بودیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1391ساعت 11:2 AM  توسط الياس بنابي  | 

آقا بختیارسلدوز-نقده در دهه 1320

آقا بختیار

آقابختیار 1295-1351 هجری شمسی ساکن روستاهای بیگم قلعه وکهریزه نقده (سولدوز)،درشروع دوران غائله 1320 از معدود افراد به خدمت سربازی رفته منطقه بود.او با سواد،متدین ،آگاه،متعهد به ارزشهای اخلاقی، شجاع ،سخنوروادیب بود.انسانی فعال وپرتلاش بوده وبا اغلب مناطق آذربایجان آشنا بود.با بیشترافراد، بخصوص خدمت سربازی رفته روستاهای منطقه آشنایی وارتباط داشت.باشروع بحران،اسلحه ازجمله یک قبضه مسلسل تیرباربه دست آورد.اوبا شناخت منطقه واهالی، معتقد بوده می توان درمقابل تهاجمات گروههای اکراد مسلح مناطق همسایه مقاومت و دفاع کرد واین امرراضروری می دانست. اکراد بلافاصله بعد از اشغال کشور توسط ارتش شوروی و ضعیف شدن قدرت دولت مرکزی درنقده،با حمله مسلحانه به روستاها ایجاد رعب و وحشت کرده مردم ترک منطقه را وادار به فرار ازروستاها نمودند. روستای بیگم قلعه به همت ایشان وتنی چند ازاهالی با قدرت وصلابت تمام ایستادگی و مقاومت کرد. اکراد وقتی بامقاومت مواجه شدند تغییر رویه دادند و طرح تسلیم سازشکارانه،پوشش امنیتی توسط اکراد درمقابل دریافت سهم از محصولات روستایی راطرح و به زور سعی به تحمیل آن کردند.آقا بختیار در مقابل مالکان با پذیرش طرح تسلیم ،به تعبیری بادشمن، مخالفت می کند. هرچند موافقان فکری زیادی درمنطقه داشته،ولی آقایان جان احمدلو های حسنلو وآقا میرحسین طاهری کهریزه ابراز می نمایند.

برعلیه آقابختیار جو سازی می شود،که دشمن تراشی وایجاد دردسر برای مردم می کند.درآخرین جنگ بیگم قلعه، خالد (کرد) ازیاران صمیمی ونزدیکش به قتل می رسد ولی مهاجمین با ذلالت متواری می شوند.علی رغم پیروزیهای مکررومداوم در دفع مهاجمین ،با تشدید جوسازی تصمیم به ترک بیگم قلعه می گیرد.به روستای شریف الدین  که تقریبا خالی ازسکنه بود کوچ می کند.در شب اول اسکان مورد حمله اکراد فوق قرار می گیرد.همراه با یاران نزدیکش تاصبح مقاومت می کند،هرچند پدر و عمویش زخمی می گردند ولی مهاجمین با شکست مواجه می شوند.فکر امکان مقاومت شدیدا تایید وبا صدای مسلسل درفضای سراسر منطقه می پیچد.فردای همان روز خانواده اش به دولت آباد محمد یارو احشام به عظیم خانلومنتقل می گردند. یاران همراه پراکنده می شوند.آقابختیار شب وروز در روستاهای سولدوز گشته ،با مسلسلش مهمان روستاها شده ودر سنگرهای دفاعی روستاها حضور می یابد .

پس ازده ماه اقامت در دولت آباد با دعوت واصرار آقامیرحسین طاهری به کهریزه نقل مکان می کند. بختیار با اغلب مالکین آشنایی وارتباط دوستانه داشته ولی تسلیم نبوده است.دراوایل بحران، در دفاع ازمنطقه با مالکین هم رأی وهمقدم شده است.

بعد ازاینکه درمقابل اکراد،اغلب مالکین کوتاه آمده ،درمقابل پرداخت یک چهارم سهم مالکانه به آنها،باگماردن چند کرد مسلح امنیت روستاها رابه عهده می گرفتند،ازمالکان فوق فاصله می گیرد.اکراد درروستاهایی که مردم حاضر به ترک نمی شدند،باتشدید حملات،اظهار می داشتند برای پیشگیری ازحملات امنیت را به ما بسپارید.

بعد ازتسلط فرقه دمکرات، درمنطقه شایع می شود،حکومت پیشه وری به سولدوز اهمیت ویژه قائل وحکومت مهاباد تابع تبریز است، لذا مردم سولدوز باید ازحکومت مهاباد حمایت وجهت رعایتش با کردها به نرمی رفتار نمایند.درعمل تسلیم خواست آنها شوند،.دراین نقطه فاصله آقابختیار ازجمعی ازمالکین بیشتر می شود.اکراد تا پایان بحران در هیچ موقعی ازدست یازیدن به روستاها غافل نشدند.البته اهالی خیلی ازروستاها ازجمله کهریزه ،حسنلو و دهات اطراف آنها تسلیم کردها نشده،خودبه حفظ امنیت می پردازند.

اودرکهریزه درجریان اخراج بارزانیها ،درجنگهای خان طووس،وزنه،پادار و بعد ازآنها در تعقیب بارزانیها تا خروج از مرزهای ایران و ورود به عراق با شهامت و شجاعت عمل می کند.آقابختیار ازطرف دولتمردان وقت تقدیرمی شود. مردم سلدوز یاد ،خاطره، افکار وگفتارش را بعد از گذشت بیش از شصت سال اززمان رشادتهایش ،وگذشت حدود چهل سال از درگذشتش هنوزهم به یاد داشته وبیان کردند.حداقل درچهارجنگ بزرگ ومهم منطقه شرکت فعال ونقش کلیدی داشته است.جنگ بزرگ بیگم قلعه وشریف الدین با اکراد همسایه وجنگ خان طاووس وپادار بابارزانی ها.شخصیت،رفتار وگفتار او قبل،موقع وبعداز جنگ و درزندگی روزمره هم قابل توجه مردم بوده که بیان شده است.جهت ملاحظه خوانندگان ودورنشدن از محور اصلی بحث ،از آوردن آنها خودداری گردید.

مسلسل

اسم آقابختیاربا مسلسلی که داشته یاد می شود.چگونگی رسیدن مسلسل به دست او مشخص نیست.گفته می شود ، خود ش درمقابل سوالات مکرر مردم هیچ اطلاعی اظهار نمی کرد. اهالی بیگم قلعه می گویند وقتی گله گوسفند آقای حاجی مجید را به غارت می بردند،آقای داود خان مالک بر روی تپه، پشت مسلسلی قرار گرفت،ولی قادر به راه انداختن آن نشد. آقابختیار آمده مسلسل را بکار انداخت،اکراد را متواری،گله واموال غارتی را برگرداند.روایت می شود موقع بازگشت بارزانیها ازطرف مهاباد،خانه آقای داود خان مالک برای یافتن اسلحه توسط بارزانی ها بررسی ویکی از خشابهای مسلسل یافت شد.اورا شکنجه وخواستار تحویل مسلسل شدند.آقای داودخان به آقامظفرگفت:ازجان من که عزیزتر نیست،برو اززیر تاک انگور بیاور. بارزانی ها درجلو خانه مسلسل را مستقرو بررسی کرده با خود بردند. «آقای محمد مالک،برادرآقای داودخان،بیان می کند:درآن روزها پدرمان تازه فوت شده بود من حدودهشت سالم می شد وبرادر بزرگم 16-17سال داشت.آقابختیارتازه ازخدمت سربازی آمده بود واغلب شبها پیش ما می آمد وبابرادرهایم همنشین بود.من می دیدم به داود خان با مسلسل آموزش می داد،داودخان مسلسل را خریده بود.موقعی که اکراد گله های گوسفندهای بیگم قلعه را همراه چوپانهای گله می بردند ودسته های اکراد مسلح درفاصله بین گله ها و روستای بیگم قلعه قرارداشتند،آقابختیاروداودخان مسلسل را به پشت بام اتاق بالاخانه منزل ما برده وباتیراندازی اکراد را متواری کردند. او فکرمی کند آقابختیارهنوزمجرد بودوشاید ساکن کهریزه وآن روزها مهمان آنها بود.»

بعضی ازجمله آقای محمد جعفر گفته اند:مسلسل دولتی بوده وموقعی که اوبرای دوره احتیاط توسط ارتش احضار می گردد، دربرگشت مسلسل را هم با خود می آورد.

خرید مسلسل به ازای یک رأس گاومیش ازبازار محمدیار هم ذکر شده است.خرید مخفیانه وتحویل شبانه توسط یک کرد درمنزل او نیزذکر شده است.

آقای مرتضی سعادت می گوید ازسال 1350مشغول بدست آوردن اطلاعات درباره آقابختیار هستم،یادداشتهای متعددی هم دارد.نقل می کند عزیزآقا محمدیار می گفت بافروپاشی دولت مطلع شدیم مسلسلی فروخته می شود،هفت نفر از اهالی منطقه سلدوز،من،آقابختیار،عبدالله آ قا فرخزاد«مالک زاد»،تیمورآقا قلعه جوق و... قرار گذاشتیم،برای پیشگیری ازحملات احتمالی اکراد آن را بخریم. مسلسل را ازطریق وساطت حمزه سوار خریدیم.مسلسل روسی بود، اکراد ازدورقبلی حضور ارتش روسیه درمنطقه«جنگ جهانی دوم» بدست آورده، نگهداشته بودند.موقع پرداخت بها دونفرازدوستان منصرف شدند.سهم آن دو را،علاوه برسهم خودشان،یکی را آقابختیار ویکی را آقاعبدالله پرداختند.ابتدا فکرمی شد نقده درتهدید است،مسلسل را درنقده مستقرکردیم.بعد متوجه شدیم حملات به بیگم قلعه صورت می گیرد،مسلسل را به آنجا منتقل کردیم.مسلسل را به دست آقای حیدرعلی دادیم.درحمله دوم او پشت مسلسل را خالی گذاشت.عزیزآقا ازشدت احساس عجز گریه می کرد. آقابختیار،که آنروزدنبال یک جفت گاونرگم شده اش می گشت، مسلسل رابه دست گرفت.مسلسل با آب خنک می شد ومحفظه آبی به گنجایش دولیترداشت.درحمله سوم اکراد، او گفت مسلسل را به پشت بام مسجد،که هم خانه خدا هم بلند است بکشیم.باکمک دوستان درمحل فوق مستقرکردیم.من وتیمورآقا تفنگ های خودرا به دیگران داده،خدمه مسلسل شدیم.موقع حمله  بعد ازمدتی مسلسل مختل شد وخوب تیراندازی نمی کرد.آقابختیار به من گفت زود بروپایین دوسه عدد پیاز را نصف کرده بالا بینداز.من اینکار را کردم،پیاز ها را دورلوله مسلسل مالید ودرست شد.آقای سعادت می گوید: آقای عبدالله فرخزاد نیز در گفتگوهای مکررضمن بیان خاطره ای همین ماجرا را تایید می کرد.آقای(یکه)عبدالله که ریش سفید وازاشخاص معروف فرخزاد بود،تعریف می کرد:باآقابختیار دوست بودیم.مشکل بزرگی پیدا کرده بودم.یک نفر را کشته،جنازه اش را جلو (یا داخل حیاط) خانه ام انداخته بودند.به اتهام  قتل او،به پاسگاه احضار می شدم .آقابختیار که ازبیگم قلعه به بازارمحمدیار می رفت،سرراهش به خانه ام آمد،ضمن صرف صبحانه مشکل پیش آمده را اظهار کرده،کمک خواستم. مشخصات مقتول واینکه همه می دانند که دزد است را گفتم،گفت در اظهاراتت، همین را بگو، وهم اینکه هرکسی ممکن است یک دزد را کشته باشد.منهم همین رادرپاسگاه اظهارکردم وگفتم من نکشته ام.تحقیقات محلی کردند،باشهادت مردم به دزد بودن ایشان واینکه غیرازدزدی کار و پیشه ای ندارد،رهاشدم،نجاتم ازگرفتاری فوق را مدیون راهنمایی او هستم.آقای سعادت ازآقای الهوردی خان حیدری بیگم قلعه هم نقل می کند که درخرید مسلسل من،آقایان علی عسگرخان،خسروخان و سفر خان  شمس الدینی،آقابختیار،آقای یکه عبدالله وعزیزآقا شریک بودیم.دو نفرهم ازآدیگوزل ها  بودند که پس کشیدند.علی عسگرخان جمع کردن پولها وانجام معامله را بعهده گرفته سهم بیشتری پرداخت وازپرداخت بیشتر آقابختیار وآقاعبدالله هم ناراحت بود.آقای حیدری ضمن تمجید از آقابختیار،می گوید من درجریان پیگیری امر اعطای نشان ویژه برای او توسط امیرخان بالستان،ژاندارمی که خود صاحب بالاترین مدال افتخاربود،بودم.آقای سعادت استنباط می کند مسلسلی که در جنگ با بارزانیها دردست بختیار بود،مسلسل دیگری بوده است که آبی نبوده است.

آقای میرهاشم طاهری می گفته است:مسلسلی که درجنگ خان طاووس بکار رفت،همانی بود که آقابختیارازبیگم قلعه آورده بود.مسلسل تحویلی دولت یکی دیگر بود که مدتی درکهریزه نگه داشته شدوبرگردانده شد.

اکراد درگفتگویی دراطراف محمد شاه،حین برداشت محصول گندم،درکنارکمباین،دررابطه با مسلسل مذکوربحث کرده، می گفته اند.مسلسل را صوفی صالح،همانی که اعدام شد،ازدستبرد به کاروان شترهای مراغه ایها که در حمل وسایل ارتش روس مستقر دربندرحیدرآباد درزمان جنگ جهانی دوم کار می کردند،بدست آورده بود.نظردیگری مبنی برکشتن نظامی روس توسط صوفی صالح وتصاحب اسلحه مسلسل او را تایید نمی کردند.درموردچگونگی دستیابی اهالی بیگم قلعه هم می گفتند آقای علی عسگرخان باصوفی طرح دوستی ریخته وراضی به فروشش به آنها کرده ویک سهم هم خودش شریک می شود. آقای علی عسگرخان هم ازطریق آقای حمزه سوارازوجود مسلسل مطلع شده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 2:45 PM  توسط الياس بنابي  |